کافکا در کرانه را دیشب دم دمای صبح بود که تمام کردم. عالی بود. آن قدر که آقای غبرایی را جا بگذاری و با نویسنده همراه شوی..
اواسط کتاب بودم که فکر کردم موضوع اصلی آن چیزی درباره جداشدن روح از بدن و حضور در مکانی کاملا متفاوت است. فرضیهای که خیلیها آن را قبول دارند.
حالا که تمامش کردهام از این بابت مطمئنم. اما خوب .. چرا نویسنده و مترجم در مقدمه کتاب هیچ اشارهاش بهش نکرده بودند؟ البته آقای موارکامی( نویسنده) در مصاحبه ای گفته است که اسطوره ادیپوس فقط یکی از نقشمایههای متعدد کتاب است و لزوما عنصر اصلی آن نیست.
خوب شاید هم نباید از آن میگفت. بهنظرم کسانی که با این قضیه جداشدن روح از بدن (درحال زنده بودن) آشنایی ندارند، خواندن این کتاب برایشان فقط در حد یک رمان معمولیست. و توضیح این مسئله هم در سرآغاز کتاب کار سادهای نیست. و در ضمن همین نگفتن، به ظرافت قضیه اضافه کردهاست.
چند نقد از کتاب را در اینترنت خواندم. لینک نمیدهم. قابل سرچکردن است. اما هیچ یک از این عنصر اصلی حرفی نزده بودند و بهنظر نمیآمد موضوع را دانستهباشند.
بههرحال بهتر است هیچ خلاصه ای از آن ننویسم تا جذابیت خواندن کتاب لطمه نبیند. اگر به آن فرضیه علاقه مندید، یا اهل مسائل کشف شهود و رویابینی هستید، حتما بخوانیدش.
نویسنده آن آقای هاروکی موراکامی، نشر نیلوفر و مترجم هم آقای غبراییست.
در ضمن بهمن توصیه شد حتما همین ترجمه ( از سه ترجمه موجود در بازار) را بخوانم. و در مجموع راضی بودم.
...
اوشیما دست دراز میکند و آن را با اطواری کاملا طبیعی روی زانویم میگذارد. " كافکا، در زندگی هرکس یکجا هست که از آن بازگشتی درکار نیست. و در موارد نادری نقطهای است که نمیشود از آن پیشتر رفت. وقتی بهآن نقطه برسیم، تنها کاری که میتوانیم بکنیم این است که این نکته را در آرامش بپذیریم. دلیل بقای ما همین است."
صفحه 218
پي نوشت:
يك مصاحبه خوب با آقاي غبرايي درباره همين كتاب
--------
جهت اطلاعات بيشتر به كامنتهاي وبلاگ فروغ در همين زمينه مراجعه شود.